نوشته‌های دسته‌بندی شده در ‘من و خودم’

نماز من وشما

من رقص دختران هندی را از نماز اطرافیانم بیشتر دوست دارم ؛زیرا آنان با عشق می رقصند و اینان از روی عادت عبادت می کنند!
دکتر علی شریعتی

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

اکتبر 2, 2009 at 3:44 ب.ظ. بیان دیدگاه

روز های بد

اینکه بهترین سال های زندکی و جوانیت گره بخورد با تصمیم های یک نفر که او هم نادان باشد و احمق به معنای تباه شدن تمام سرمایه من است.بعد از آن تئاتری که به راه انداختند و بخش زیادی از آدم های جامعه را خانه نشین و فاقد انگیزه کردند برای آن دسته ادامه تلاش و فعالیت های خود در یک سیستم بسته امری موهوم و بی نتیجه است.
ماههاست که آماده رفتن به بازار کار شدیم که خود رسیدن به این مرحله بس طولانی بود و دشوار و چنین بر می آید که این مرحله پیش رو از مرحله قبل بسیار دشوار تر است.چون دیگر خیلی از پارامترها دیگر دست من نیست برای تایین آینده خودم ارتباط تنگاتنگی پیدا می کند با سیاست های دولت عدالت محور!!!
ما که تولدمان وابسته به سیاست دولت آن زمان و تولید سرباز برای جنگ! ادامه حیاتمان نیز در راستای طناب این خیمه شب بازانی ست که هر دم ما را به هر سویی می کشانند و به ناچار باید آن باشیم که آنان می خواهند نه آنی که آرمان ماست.
در این اوضاع بد اقتصادی و بیکاری و نبود شغل برای جوانان و سرخوردگی های سیاسی و به حق باید گفت که عجب نسل سوخته ای هستیم ما متولدین اوایل دهه 60 شمسی!البته یه تبصره هم دارد که اگر جز مشمولین» بند پ» باشی و «آغازاده » همه افعال و احوالات ذکر شده معکوس خواهد شد.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

سپتامبر 20, 2009 at 5:52 ب.ظ. ۱ دیدگاه

یک دیالوگ

دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان در فیلم 21 گرم :» مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟»

تا حالا به این موضوع فکر کردیم؟عمر ما، زندگی ما بین این دو بازه هست.طولش هم نمی دانیم.در این بازه میتوانیم کار کنیم، عاشق شویم، عاشقمان شوند، مشهور شویم،اثری جاویدان از خود باقی بگذاریم، آزاد باشیم؛ شایدم نتوانستیم کار کنیم،عاشق نشویم آزاد نباشیم…

چون ممکن است در کشوری زندگی کنیم که آزادی نباشد، بین مردمی زندگی کنیم که اسیر سنت در دنیای مدرن امروز از ابزار زندگی مدرن استفاده کنند ولی هنوز اطراف ذهنشان تار و پود صدها سال سنت فراگرفته است.جامعه پر از بی عدالتی باشد برخی به آنچه لایق آن نیستند یک شبه برسند و برخی …

مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

ژوئیه 9, 2009 at 2:25 ب.ظ. ۱ دیدگاه

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره

این شعر از یک ترانه قدیمی است که کورس سرهنگ زاده (با سپاس از ارغنون که اسم خواننده را به من گفتند) و روزی که من این را برای اولین بار شنیدم هم زمان شد با یک اتفاق،برای همین وقتی به آن گوش می دهم یادآور خاطراتی ست که بد نیست که شما هم بخوانید.
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در اون در می زنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر می شی و خبر نداری
عشقد

مارس 18, 2009 at 1:26 ب.ظ. 4 دیدگاه

داستان زندگی من و تو

شاید ما از آن دسته باشیم که دوران دبیرستان را در آرزوی دانشگاه سر کردیم و پس از تلاش فراوان و ورود به دانشگاه متوجه شدیم که نه تنها به آرامش و خوشبختی نرسیده ایم بلکه اکنون به تقلا و کوشش بیشتری برای کسب خوشبختی نیاز داریم. حال خوشبختی ما در گرو تمام کردن دانشگاه و گرفتن مدرک رویاییمان است.اما بعد چه می شود؟

آیا این بار به آرامش و شادی می رسیم؟ قطعاً نه.

باز هم تلاشی نو و آرزویی نو. اینبار در پی رویا و نیازی دیگر. شاید یک شغل خوب شاید هم یک ازدواج موفق و …

بعد از آن چه می شود؟ تازه مشکلات شغلی و خانوادگی و آرزوهای دور و درازمان پدیدار می شوند. و در نهایت روزی که به همه خواسته هایمان برسیم اینبار خود را مشغول نگرانی برای فرزندانمان و آینده ی آنها خواهیم کرد. و دوباره همان چرخه تکرار می شود.شاید زندگی یعنی تکرار مکررات و ناگهان این چرخه قطع می شود و مرگ…

چند سوال از خودمان؟

چگونه می توان در لحظه ی حال زیست و خوشبختی و شادی را در درون خویش یافت نه در بیرون از خود؟

چگونه می توانیم به دنبال خواسته ها و رویاهایمان برویم بدون آنکه خوشبختی و شادی خود را در گرو آنها بگذاریم؟

راه رهایی از وابستگی به خواسته ها و اهداف و در عین حال تلاش برای رسیدن به آنها چیست؟

خوشبختی چیست؟خوشبخت کیست؟آیا شما خوشبختید؟

فوریه 16, 2009 at 7:48 ب.ظ. 4 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


«سخن عشق»

«چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت!» مولوی *** ای دل‌رباترین عروسِ سرزمین‌های بکر بر بندیان این شب بیداد بُن بگو! چندین و چند خرمن ازگل بوته‌های خونین مزرعه‌ی عشق گردآوریم وبر سر راهت بگستریم تا شورآفرینی رقص پرناز بهارانه‌ات را، برشاخساران زمستانی و شب گرفته‌ی دل ها، و شکوفایی‌ی گلدانه‌های پرشبنم ناز وکرشمه‌ات را، بر کویر عطشان جان‌ها، درودی شایسته وبایسته گفته باشیم؟! آزادی!ای دلارا ترین عروس سرزمین‌های بکر آغوش‌بازکن! با بندیان این شب بی‌وصل راز و نیازکن! با ما بگو چندین و چند خرمن گل از قلب ِعاشقان گرد آوریم وبر سر ِراهت بگستریم؟... "برزین آذرمهر»

خوراک (مطالب من را با فید خوان دنبال کنید)

تماس با من:
omidanehh@yahoo.com

نوشته‌های تازه

دسته‌ها

آمار وبلاگ

  • 6,880 نفر
free counters

امید در فلیکر

spencer tonice

Sarafina Julian

Yanomamo lady with bird

Japan EdoPortrait

More Photos

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.