نوشته‌های برچسب‌خورده با ‘زندگی’

داستان زندگی من و تو

شاید ما از آن دسته باشیم که دوران دبیرستان را در آرزوی دانشگاه سر کردیم و پس از تلاش فراوان و ورود به دانشگاه متوجه شدیم که نه تنها به آرامش و خوشبختی نرسیده ایم بلکه اکنون به تقلا و کوشش بیشتری برای کسب خوشبختی نیاز داریم. حال خوشبختی ما در گرو تمام کردن دانشگاه و گرفتن مدرک رویاییمان است.اما بعد چه می شود؟

آیا این بار به آرامش و شادی می رسیم؟ قطعاً نه.

باز هم تلاشی نو و آرزویی نو. اینبار در پی رویا و نیازی دیگر. شاید یک شغل خوب شاید هم یک ازدواج موفق و …

بعد از آن چه می شود؟ تازه مشکلات شغلی و خانوادگی و آرزوهای دور و درازمان پدیدار می شوند. و در نهایت روزی که به همه خواسته هایمان برسیم اینبار خود را مشغول نگرانی برای فرزندانمان و آینده ی آنها خواهیم کرد. و دوباره همان چرخه تکرار می شود.شاید زندگی یعنی تکرار مکررات و ناگهان این چرخه قطع می شود و مرگ…

چند سوال از خودمان؟

چگونه می توان در لحظه ی حال زیست و خوشبختی و شادی را در درون خویش یافت نه در بیرون از خود؟

چگونه می توانیم به دنبال خواسته ها و رویاهایمان برویم بدون آنکه خوشبختی و شادی خود را در گرو آنها بگذاریم؟

راه رهایی از وابستگی به خواسته ها و اهداف و در عین حال تلاش برای رسیدن به آنها چیست؟

خوشبختی چیست؟خوشبخت کیست؟آیا شما خوشبختید؟

فوریه 16, 2009 at 7:48 ب.ظ. 4 دیدگاه

زندگی یا چیزی شیبه آن

کنار خیابان ایستاده ام مدتی است که منتظر تاکسی هستم.یک تاکسی و ماشین شخصی همزمان می ایستند،من تاکسی را ترجیح می ‏دهم و سوار تاکسی میشوم.به راننده تاکسی کفتم دیدم شما ایستاده اید حق را به شما دادم و گفتم اولویت با شماست.راننده تاکسی با ‏تبسمی همرا با آهی گفت شاید 3 درصد مثل شما فکر کنند بقیه اینطور نیستند و این باعث شد که بغض پیرمرد بترکد و در فاصله ‏کوتاه تا پیاده شدن من از درد دل هایش بگوید.از بیمه و تامین اجتماعی گفت که او تامین اشتباهی را به جای تامین اجتماعی به ‏کنایه می خواند چرا که بیچاره با پرداخت حق بیمه خود و رسیدن به سن باز نشستگی انتظار داشت بازنشست شود که طبق ‏قانون جدید آقایون 17 سال دیگه اضافه شده به پرداخت حق بیمه تا رسیدن به سن بازنشستگی که بقول بنده خدا تو قبر هم باید ‏حق بیمه را پرداخت کند.‏
از گرانی گفت و از بالا رفتن اجاره بها،از بدبختی خودش و ما گفت!هر کجا هر مجلسی که چند نفر جمعند صحبت از آقازده های ‏خوشبخت و مردم بدبخت و به انتظار ظهور آقا نشستن برای حل مشکلات در کشور آقا !آقای رییس جمهور هم چاقوی جراهی را ‏برداشته و می خواهد اقتصاد بیمار ایران را جراحی کند خدا خودش به خیرش کنه!‏
این روزها، روزهای خوبی نیست آدم هایی که چندشم میشود بگویم آدم که یک ذره انسانیت و منطق ندارند یک جورایی سر راه ‏من سبز می شوند.شاید آنها هم بخاطر فشار زندگی این جوری شدن.فقط دارم چوب خط روزهای زندگیم را افزایش می دهم بدون ‏آنکه زندگی کنم !شاید خیلی ها هم مثل من باشند !‏

ژوئیه 1, 2008 at 5:31 ب.ظ. ۱ دیدگاه

اعتراف

من زندگی را دوست دارم�سین پناهی

ولی از زندگی دوباره می ترسم !

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم !

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم !

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم !

کودکان را دوست دارم

ولی از آئینه می ترسم !

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم !

من می ترسم پس هستم

( حسین پناهی )

آوریل 28, 2008 at 2:47 ب.ظ. ۱ دیدگاه


«سخن عشق»

«چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت!» مولوی *** ای دل‌رباترین عروسِ سرزمین‌های بکر بر بندیان این شب بیداد بُن بگو! چندین و چند خرمن ازگل بوته‌های خونین مزرعه‌ی عشق گردآوریم وبر سر راهت بگستریم تا شورآفرینی رقص پرناز بهارانه‌ات را، برشاخساران زمستانی و شب گرفته‌ی دل ها، و شکوفایی‌ی گلدانه‌های پرشبنم ناز وکرشمه‌ات را، بر کویر عطشان جان‌ها، درودی شایسته وبایسته گفته باشیم؟! آزادی!ای دلارا ترین عروس سرزمین‌های بکر آغوش‌بازکن! با بندیان این شب بی‌وصل راز و نیازکن! با ما بگو چندین و چند خرمن گل از قلب ِعاشقان گرد آوریم وبر سر ِراهت بگستریم؟... "برزین آذرمهر»

خوراک (مطالب من را با فید خوان دنبال کنید)

تماس با من:
omidanehh@yahoo.com

نوشته‌های تازه

دسته‌ها

آمار وبلاگ

  • 6,880 نفر
free counters

امید در فلیکر

spencer tonice

Sarafina Julian

Yanomamo lady with bird

Japan EdoPortrait

More Photos

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.