نوشته‌های برچسب‌خورده با ‘معلم’

احمدک

معلم چو آمد بنا گه کلاس
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته کودکان
به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانک ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
(ادامه…)

مارس 24, 2009 at 2:18 ب.ظ. ۱ دیدگاه

محکمه الهی؛حاجی برو جهنم

خلیل جوادی شاعر طنز پرداز کشورمان در شعری جالب با بر پا کردن قیامتی سوری تصویر جالبی از آدمها را بوجود آورده است. با زبان نیش دار طنز حاجی های دو روی حق به جانب زمانه ما را به جهنم فرستاده است.خواندن این شعر خالی از لطف نیست.

من فایل صوتی آن را با صدای خود شاعر شنیده بودم و قصد داشتم آن را در وبلاگم بگذارم که با جستجو در اینترنت دیدم که یک دوست خوب دیگر قبلا این کار را کرده است.ولی به دلیل زیبا بودن آن تصمیم گرفتم که قسمتی از شعر را قرار دهم و هر که دوست داشت به وبلاگ این دوست خوب مراجعه کند ودنباله اش را بخواند و از فیض آن بهر مند گردد.

یه شب که من حسابی خسته بودمقیامت

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه، مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

ادامه این شعر را اینجا بخوانید.

حال که توفیق این نشد این شعر را بصورت کامل برای شما بگذارم دیدم بعد نیست این شعر خسرو گلسرخی را که یک جورایی ارتباط مفهومی با هم دارند برای شما بیاورم.

آینده

معلم پایه تخته داد می زد صورتش از خون گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گچ پنهان بود

ولی آخر کلاسیها «لواشک» بین هم تقسیم می کردند

آن یکی در گوشه دیگر «جوانان» را ورق میزد

دلم می سوخت به حال او که بیخود های و هوی می کرد و تساویهای جبری را نشان می داد

در این موقع بانگ برآورد که یک با یک برابر است.

اینجا از جمع شاگردان یکی برخاست (یک نفر) باید بپاخیزد

به آوای گرم چنین سر داد.اسفناک و فاحش محض است

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود؟آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مُرحشی بود و سئوالی سخت!

معلم گفت : آری؛ او با پوزخنده ای گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد

اگر یک فرد انسان با یک برابر بود پس چه کسی نان و مال مفت خوران را فراهم می کرد؟

یا چه کسی دیوار چینی بنا می کرد؟اگر یک فرد انسان واحد یک بود؟پس چه کسی؟

پشتش به زیر بار غم خم می شد؟

یا چه کسی آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسد

که یک با یک برابر نیست.

تساوی

ژوئن 4, 2008 at 2:33 ب.ظ. ۱ دیدگاه


«سخن عشق»

«چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت!» مولوی *** ای دل‌رباترین عروسِ سرزمین‌های بکر بر بندیان این شب بیداد بُن بگو! چندین و چند خرمن ازگل بوته‌های خونین مزرعه‌ی عشق گردآوریم وبر سر راهت بگستریم تا شورآفرینی رقص پرناز بهارانه‌ات را، برشاخساران زمستانی و شب گرفته‌ی دل ها، و شکوفایی‌ی گلدانه‌های پرشبنم ناز وکرشمه‌ات را، بر کویر عطشان جان‌ها، درودی شایسته وبایسته گفته باشیم؟! آزادی!ای دلارا ترین عروس سرزمین‌های بکر آغوش‌بازکن! با بندیان این شب بی‌وصل راز و نیازکن! با ما بگو چندین و چند خرمن گل از قلب ِعاشقان گرد آوریم وبر سر ِراهت بگستریم؟... "برزین آذرمهر»

خوراک (مطالب من را با فید خوان دنبال کنید)

تماس با من:
omidanehh@yahoo.com

نوشته‌های تازه

دسته‌ها

آمار وبلاگ

  • 6,880 نفر
free counters

امید در فلیکر

spencer tonice

Sarafina Julian

Yanomamo lady with bird

Japan EdoPortrait

More Photos

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.